سینا
-
تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 12:09
سینا یه دستشو مشت کرد و آورد جلو دست دیگه شو ،دستمو گرفت با دستی که مشت کرده بود ، به دستم مشت زدو با دستی که دستمو گرفته بود ، بالا تر برد و نزدیک لبهاش و ... بوسید همینجوری داشتم نگاه میکردمگفت اینا یعنی هم رفیق هستی هم عشق باورش کردمدوباره دلم لرزید باید بگذره ... یاید سمانه بفهمه چقد بزرگ تر شده...
حلال یا حرام؟! مسئله این است!
-
تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 12:09
حلال یا حرام ؟! مسئله این است ! اومده کامنت گذاشته عشقت رسمیه یا نه ؟!اگه رسمی نست سیر میشه میره ها !!!ما رسمیاشم دیدیمرسمی شد و سیر شد و رفت به هیچ کجای مبارکشم نبود !لذت بردن تنها چیزیه که الان بهش فکر میکنمچه سیر بشم . چه سیر نشمچه بمونه . چه نمونه .اگه قرار باشه با محبت فراوان ، یکی بره ! همون ب...
24 بهمن ۱۳۹۹
-
تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 12:09
24 بهمن ۱۳۹۹ رفت دفتر و منم رفتمیکساعت اول خیلی خوب بود. گفتیم و خندیدیم. یهوردداد. بی دلیل . هیچی نشد. هیچ اتفاقی نیفتاد. یهو حرف نزد و اخماش رف توو هم و هر چی گفتم چیشده هیچی نگفت. خستم کرد. اومدم پایین و بی خداحافظی زدم بیرون. به سختی اسنپ گرفتم و برگشتمخونه. دیگه کاریش ندارم . هیچو...
16 اسفند 1399
-
تاریخ: 1401/4/13 ساعت: 21:16
یکی از سخت ترین قسمت های زندگی ، جنگ بین عقل و دله !میدونم که عقلانی کار درستی کردم اما دلم داره پاره میشه از دلتنگی !بی احترامی ، سردی ، عدم اطمینان و اعتماد ، خود شیفتگی و ...همه ش باعث شد ، که ترک کنم دوسش داشتم واقعا داشتم اما دیگه نمیخوام از مردی آسیب ببینم ! Adblock test (Why?)
20 اسفند 1399
-
تاریخ: 1401/4/13 ساعت: 21:16
دیدمشاونم منو دید چند ثانیه نگاهمون به هم گره خورد و سرشو برگردوند!!!انگار که ما همدیگه رو نمیشناسیم .........انگار که اصلا تا بحال همدیگه ر و ندیدیمهمن اندازه مضحک و خنده دار ....اره ...ادما خیلی بی معرفتن دختر جان Adblock test (Why?)
15 فروردین 1400
-
تاریخ: 1401/4/13 ساعت: 21:16
رفتییم جنوب !خب ، هنوز نمی دونم کار درستیه نگهداشتن ارتباطم باهاش یا نه .بلاخره هر چی باشه ما زندگیمونو تموم کردیم . به هر دلیلی و الان سفر رفتن تو ذهن همه عجیب بنظر میاد اما سفر خوبی بود . ذهنم درگیره باید تلاش کنم پول جمع کنم بتونم کلاس ها رو بر م این یه بایده باید امسالسال 1400 Adblock test (Why?...
15 مهر 1396
-
تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 20:05
سرکارم داشتم با مامان حرف میزدم چقدــــــــــــــــر بلاتکلیفی سختیه دوش دارم اما نمی دونم می تونم کارش زنذگی کنم یا نه گاهی با خودم می گم من بدون اون یچی نیستم نمیتونم اصلا توو هر جمعی می بینش ، می د
16 مهر 1396
-
تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 20:05
با هم ساعت 10 از خونه اومدیم بیرون و سوار مترو شدیم اون رفت میدون ولیعصر و من چهار راه رفتم کتابو از علی بگیرم و اون رفت کارای ویزاشو اوکی کنه ... فکر اینک چن روز دیگه میره کربلا اذیتم میکنه سعی کنم ب
17 مهر 1396
-
تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 20:05
این چن روز ، روز خوبیه نمیدونم چرا این کابوس ها دست از سر من بر نمیدارن ! انگار همه چی جمع شده و دست به دست هم داده که باز یه مصیبت بزرگ و خیلی بزرگ رو برام ب ارمغان بیاره ! خیلی مسخره س ولی انگار همینه !!! تا حالا این مدلیشو ندیده بودم !! سرکارم چقدر صب پاشدن سختـــــــــــــــه !!!!!!!! ادم میمیره...
5 آبان 96
-
تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 20:05
چیکارکنم با این مردی که از مردونگی فقط زدن رو بلده چیکارکنم با دلم ؟ برم؟ کجا برم؟ نزم؟ بمونم اذیت شم؟ خدایا خودت یه راهی بذا جلو پام بدنم درد میکنه خیلی...
1 شهریور 1396
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 1:26
دفترمو پاره کرددفتری که یک سال و بیشتر بود داشتم می نوشتم و تمام خاطراتم اون توو بود امشب رو هیچوقت فراموش نمی کنم شب و روزهایی که باهام اثنطور برخورد شد سر کارایی که نکردم سر اتفاقایی که نیئفتاده دلم پره خیلی پر اونقدر زیاد که نمیدونم باید دست به دامن کی بشم و چیکار کنم ول کنم برم ؟ دلم چی ؟ خفه شه...
3 شهریور 1396
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 1:26
حرفهایش را باید باور کرد ؟خود نیز هنوز نمیدانم... آنقدر به قول خودش تکرار شده ، که نمیدانم کدام حفش را قبول کنم و کدام حرفش را به نیت احساس آن لحظه اش بگذارم ... تمام زندگی ام ، وصل به اوست تنهایی ام ، با وجود او کامل می شود ! حتی وقتی صحبتی با من نمی کند یا توجهش به همه چیز هست ، الا من ... نمیدانم...
5 شهریور 1396
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 1:26
دیشب پیش عطیه بودم خداروشکر از عمل اومد بیرون و امروز که داشتم برمیگشتم حالش خوبه خوب بود . و صبح مامان اومد و من اومدم خونه . دیشب داشتم به این فکر میکردم که هر کسی رو اونجور که هست قبولش کنم ! و همونجور دوستش داشته باشم نه بیشتر دقیقا این ادم هم اینجوری این منو انداره بقیه نمخاد و تقصیر خودش نیست ...
14 شهریور 1396
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 1:26
دارم همه چیرو مرور می کنمبه این دو سه روز اخیر به تمام بدی ها و خوبی هایی که بود دقیقا از فردای شب تولدش ... میتونم بگم شب تولدش یکی از بهترین اتفاق های ممکن بود ! اما بعدش ... آسیبی بزرگ تر از تمام آسیب های دنیا آسیبی بالاتر از تمام اسیب هایی که بود ! یه خستگی عجیبی سر تا پای وجودمو گرفته ! یه چیزی...
16 شهریور 1396
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 1:26
اومدم خونه خونه نیست نمیدونم کجاست شاید با وهاب رفتن بیرون حرف بزنن باز ... میدونم ذهنش به شدت مشغول کار و بار و زندگیه میدونم خیلی ذهنش مشغوله امروز رفتم دنبال یه کاری !!! و به شدت پرآم ریخت از حرفای خانومه ماساژ اقایون اونهم بدون هیچ خط قرمزی !!! و پول خیلی بالا ! نمیدونم ملت چرا اینجوری ان ! یا ش...
17 شهریور
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 1:26
ارضا نمیشم با هیچ چیزش نمیدونم چم شده ارضا نمیشم ارضا نمیشم ارضا نمیشم ... + نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 13:52  توسط سمانه |
22 شهریور
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 1:26
بهش گفتم دیگه برام مهم نیست و سعی می کنم همین جوری باقی بمونم من مس تونم بدون اون هم زندگی کنم به رحتی به راحتی ... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۶ساعت 22:41  توسط سمانه |
30 شهریور
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 1:26
فعلا همه چی اوکیه امیدوارم اوکی بمونه ............... هوووووووووووف